
اسب تفكّر
از پنجرهاي كه انديشهاش ناميدهاند
بر دشت حاصلخيز كاغذ باران باران كلام باريدهاند
"من" سوار بر است قلم كه بالهايش را از
"تفكر" تابيدهاند.
با گذر از دهليزهاي هزارتوي
تاريخ پر هياهوي
بارها بر اين دشت تازيدهام
در طراوت ناشي از باران كلام
در ترنم نفسهاي اسب تفكر
در عبور از دشتهاي پرنور
ترانهها گفتهام
بارها سنگ در آئينهي سخن
سوختهام
در كنار پنجرهاي كه انديشه خواندهاند
بارها بر زين اسب قلم
به آرامي
خفتهام و در خواب نيزبا
پرستوهاي مهاجر
سخنها گفتهام
*كوروش امين*