
باید بروم
هجای نارنجی نگاه را
قلم سبز نظر را بردارم
به جایی بروم که لوح سپید تفکر پیداست.
باید بروم
اتاق پرسمان خالیست
پرسشگری را باید آموخت.
باید بروم
معرفت آنجاست.
به نام ایزد پاک
« و خداوند اسماء را به انسان آموخت»
باید در پهنای نگاه خود، به ژرفای عمیق نظر سفر کنیم.
دانش را سازماندهی کنیم. دانایی را سازمان دهیم و بنیاد قدرت را بنیانی نو در افکنیم.
«هجای نارنجی نگاه، رنگ زیبای نگاهی است که سپید و سیاه نمیبیند، حتی خاکستری نیز نمیاندیشد. این نگاه گرچه خاکستری است؛ امّا رنگ آن زیباتر است، نارنجی است».
سلام بر شما قفسنشینان قفس دانش، چلهنشینان حرمِ دانایی؛ فرشتگان فرشگستر عشق و میگسارانِ بادۀ معرفت.
سلام پر ار صداقت من را در گسترۀ صمیمیت منطوی- پنهان- در ژرفای وجودتان پذیرا باشید.
با صراحت بگویم:
- باید از نگاه کلام محورانه دوری نماییم. کلام محور " logo centerists" نباشیم. کلام محور بودن، طرفداران متکی بر اندیشههای برتافته از عقل منسدد، متصلب و متحجّراند که نه تنها نظرات خویش را در جایگاه استعلایی مینشانند؛ بلکه خود را نیز در هالهای از تقدس و احترام قرار میدهند؛ و در برابر تحلیلهای علمی و فلسفی برخاسته از عقل منبسط، متکثر و متعالی در عرصۀ تفکر بشری، موضعگیری متعصبانه از خود نشان میدهند.
– دریدا، شاخصههای اساسی یک گفتمان کلام محور را در:
1. دو انگاری متضاد
2. سلسله مراتب ستیزشگر
3. تکگفتاری
4. مرکزیت و هیمنهطلبی و
5. جهان شمولی
نهفته در بنیان آن جستجو میکند.
ظریفی میگفت: " انسانِ عاقل روی شن روان خانه نمیسازد." پس، ای عزیزترین عزیزان بیایید قبل از آنکه به بنای " بنیانِ اندیشهها" بپردازیم؛ بنیاد آنرا بر ستونهایی محکم بنا نهیم.
پس بیایید برویم:
1. هجای نارنجی نگاه را بیابیم : هجای نارنجی نگاه انعکاس" سعادت ارسطویی" در نگرش علمی است. ارسطو از "Eudimonia" سخن گفت. همان کوژیتو که بیان میدارد: خوب زندگی کردن( سعادتمند بودن) از طریق خوب کار کردن؛ و خوب کارکردن یعنی به اعتدال رفتار کردن. هجای نارنجی نگاه حد وسط نگرش سیاه و سپید است که از " منطق صفر و یک" گریزان است. منطق و فرهنگ دیجیتالی؛ بخش خود ساختۀ انسانهای محصور شده در دوسوی افراط و تفریط یک طیف سیاسی، اعتقادی، اجتماعی و.... است. آنانی که از منظری سیاه و سپید به حوادث زمانۀ خود مینگرند و آدمیان و اندیشههایشان را صرفاً در قالبهای تنگ و باریک پیشافرضها و پیشاتجربههای خود، مورد تحلیل قرار میدهند. کتابت را از نتیجهاش آغاز میکنند. به نقد کتابها قبل از خواندن آن اهتمام میورزند، و سخن را با محکوم کردن آن قبل از استماعش، در نطفه خفه میکنند. جز به نقد و رد دیگران قلم نمیزنند؛ و جز به آنچه دوست میدارند، لب نمیگشایند.
هجای نارنجی نگاه از این گسترۀ انحراف دوری میجوید. سیاه و سپید نمیبیند، حتی خاکستری هم نگاه نمیکند؛ بلکه "نارنجی" میبیند، همان رنگ زیبایی که گرچه هویتی خاکستری- تلفیقی- دارد؛ امّا نشاط و زیبایی را نیز از نظر دور نمیدارد.
2.قلم سبز نظر را بردارم : "نگاه" و "نظر" با یکدیگر ارتباطی "درهمانی" دارند نه "این همانی". یکدیگر را تکمیل میکنند، نه آنکه یکی باشند؛ از اینرو پیوند "همنشینی" با یکدیگر پیدا میکنند؛ نه ارتباط " جانشینی". نگاه گذر چشم است بر روی پدیدهها و پدیدارها؛ امّا نظر گذر عقل بر روی تصاویری است که چشم به آنها نگریسته است؛ از همین روست که میگویم : "عین" اوّلیت دارد و "ذهن" اولویت، "نگاه " مقدمۀ ضروری "نظر" است. هجای نارنجی نگاه در مقام جوهر در خشابِ جوهر قرار میگیرد، و خطی سبز بر لوح سپید تفکر باقی میگذارد.
3.به جایی برویم که لوح سپید تفکر پیداست : همین اوّلیت "عین" است که در "دشت سپید ذهن" مینشیند و "پرسشهای" بیپایان را در دهلیزهای هزارتوی بستر سپید تفکر به وجود میآورد. اگر "ذهن" نباشد و اولویت آن مورد تأکید قرار نگیرد؛ "عیون" به میدان ادراک نمیآیند؛ و اگر عینیتها در میدان ادراک به پرسش کشیده نشوند، "اندیشه" در لوح سپید تفکر بارور نمیشود. پس باید بر این نکته اذعان داریم که: آدمی در پهنای پرسشها و در عمق پاسخهایش، شخصیت میپذیرد.
4.باید بر سر در "اتاق پرسمان" بنویسیم : من پرسش میکنم، پس من هستم. بیایید این اتاق را مملو از " عطر جهاد برای کسب معرفت" کنیم؛ و در ترنم احساس لطیف فهم غوطهور شویم. در دریای مواج معرفت، دُرّ گرانبهای قدرت را خواهیم یافت. اتاق پرسمان خالیست اگر چه کلاسهای درس مملو از آدمی است؛ آیا آدمی بدون پرسش و پاسخ عمیق به پرسشهای وسیع در این قرن طوفانی"آدم" خواهد بود.
بیایید برویم. معرفت آنجاست. اتاق پرسمان خالیست. این اتاق را مملو از عطر "آزاداندیشی" نماییم؛ و در پهنا و ژرفای معرفت غوطه خوریم.
نخستین پرسش شما در آغازین گام " اتاق پرسمان" چیست؟ من میپرسم :
آزاداندیشی یعنی چه؟ و بنیادها و بنیانهای نظری آن کدام است؟
چه پاسخی داری؟ و چه پرسشی؟
دانش و دانایی و قدرت را درک کنیم،
صداقت، صمیمیت، صراحت، صلابت، صبوری و صلح را پاس بداریم تا به صیانت از کرامت خود نایل آییم.
کوچکترین شما
مطهرنیا
«و خدواند اسماء را به آدمی آموخت»
باید در گستره واژگان شناور باشیم – و در –
عمق آنها به غواصی دُّرِ گرانبهای معرفت غوطه ور گردیم
«این قفس زیباست، گر چه قفس است!»
سلام بر شما قفس نشینان قفس زندگی در گستره هستی، خلوت گزیده گان قفس معرفت، در دشت پرسش های بی پایان؛ و خشک نشینان قفس دانایی در جغرافیای جهد و جهاد.
سلام گرم و صمیمانه این دوستدار «قفس زیبایی» را از بلندای دیوار این "باغ" پذیرا باشید:
که :
باغ ها را گر چه دیوار و در است
از فضاشان راه با یکدیگر است.
– به حیات آمدیم؛ و در حیات زندگی در قفس جان به تکاپوی حیاط، حیات سوزاندیم. آمدیم؛ و در همان لحظه نخست با آمدنمان گریستیم!!! از گستره تنگ دنیای قبل از تولد به فضای ناشناخته جایی وارد شدیم که "جهانش" نام نهاده اند، و دنیایش خوانده اند. همان "جایی" که مملو از متناقض نماهای مبهوت کننده است؛ به گونه ای که در پایان مجبوری هم در ستایش آن انرژی بسوزانی؛ و هم، در نکوهش آن نیرو هزینه نمایی.
–این حیات، حیاط، دهلیزهای هزار توی قفس زندگی است. در چهار ماهگی در همان نقطه تلاقی "ماده و معنویت" ، "جسم و روح" و " عین و ذهن" ؛ در قفس تو در توی گرفتار آمدیم؛ روح در جسمی حلول کرد که خود در دهلیزهای هزار توی جسم دیگری قرار داشت. ولی تکامل یافت؛ آیا فلسفه حیات زیبا نیست!!؟ عجب خدایی است این خدا!! عجب قفسی است این قفس!!! آهای "من" را می فهمید؟
– گریستیم؛ "ما" در هم گریست؛ درد تولد ما را تحمل کرد؛ نمی دانم از درد گریست یا از خوشی آنکه "من" را به دنیا آورد. "تو" را. "او" را و همگی ماها را؛ "مادر دهر" بزائید و در دهلیزهای هزار توی پرسش های بی پایان رها کرد؟ ظریفی میگفت: اولین پرسش فلسفی از اغاز نخستین طلوع خورشید با واژه "چرا" آغاز میگردد؟!
و من نمی دانم آیا "پدرمان آدم" در نخستین دقایق حلول هستی در کالبدش از "خداوند"، خالق هستی پرسید: چرا من را آفریدی؟ ولی ، ای کاش به جای "چرا" آفریدی ؟ پرسیده بود: چه آفریدی؟ تا در پرتو شناخت خویش "از زبان خالق هستی" ؛ دُّرِ گرانبهای معرفت را میگرفت؛ پس چه دُرگرانیهایی بود پاسخ به این پرسش!!
– پس اگر"پرسش" نکنیم؛ "آدم" نخواهیم بود؟ میگویند: دکارت گفته است: من شک میکنم، پس من هستم. و کانت بیان داشته است: " من فکر میکنم پس هستم". –البته این جمله دوم را نیز به دکارت نسبت دادند– و من میگویم: "من پرسش میکنم پس هستم". تمام این جملات تلاشی است برای اثبات "من" در مقام براهت یقینی به تعبیر "هوسرلی" آن؛ و همین "من" است که تنها بدیهی یقینی را حاصل مینماید و دیگر بداهت ها همگی "قطعی" هستند و امکان ورود "شک" در آنها وجود دارد؛ حتی در "بداهت" ی چون وجود "خداوند" (جل جلاله) امکان ورود شک وجود دارد. اما در وجود "من پرسشگر"؛ "من شک کننده" و "من اندیشگر" هیچ شکی وجود ندارد. بر همین استدلال است که باید نخست "خود را بشناسیم"؛ تا سپس "خدای خود" را درک نماییم. تا پرسش نکنیم، به پاسخ خود و دیگران، شک نخواهیم کرد؛ و تا شک خود "اندیشه" هزینه نکنیم و پرسش های تو درتوی مطرح نکنیم؛ تولیدگر اندیشه های گرانبها نخواهیم بود. آیا این قفس پرسشهای تو در توی زیبا نیست؟
– "زاویه بسته شب" ، زاویه پرسش های تو درتویی است که باید به نور معرفت روشن شود؛ "انتظار" در این زاویه "کشنده" می نماید؛ آدمی است و پرسشهای بی پایان که محتاج انوار تابان تلاش معرفت جویانه اند. اما زمانی این "انتظار" زیباست که "منتظر" نه منفعلانه، که فعال در پی کاوش براید و سفر عشق بیآغازد. این کاوشگر شب، در انبوه پرسشها است که در مقام مخلوق؛ جایگاه خالق پیدا میکند؛ هم اوست و هم "آنهایی" که مانند " او" هستند؛ "سحر" را در افق چشم "وطن"، "وطن" و "وطن" –این زمینی واژهی واژه آسمانی– خواهد گشود. پس درود بر "او" و "آنهایی" که کاوشگر پرسشهای بی انتها در دهلیزهای هزار توی "قفس زیبایی" اند.
– و "جغرافیای معرفت" این قطعه زیبای "قفس زیبا"یی؛ خود، زیباترین "قفس زیبایی" است. "استاد" و "دانشجو" حدیث "المومن مراه المومن" است به شرط آنکه در این پهنای پرسشها و در این عمق کاوشها آئینه هم باشند؛ استاد است که "نم نمک" میخواند؛ و "دانشجو" که در کلاس این "قفس زیبایی" آرام آرام با وی همراه میگردد. او – دانشجو– پرستوی مهاجری است که بر این بام مینشیند و پس از مدتی بر میخیزد و این استاد است که بر این بام میماند. «برگوشه بامی که نشستیم؛ نشستیم.» او بیش از هر چیز منتظر"هم آواز" شدن پرستوها در پرواز عاشقانه کاوش است.
–ثانیه ها میگذرد، اگر با گذر هر ثاینه ای که برما گذشته است و بال پرواز نگشوده ایم؛ صدها فریاد بر آوریم و ناله ها سر دهیم؛ زیاده نخواهد بود. اما: این "انتظار منفعلانه" ای است؛ باید فعالانه از سر شوق آواز پرواز بخوانیم و در پرتو جهد و جهادی عالمانه در فهم دانشواژگان در این سرای اهورایی؛ ایران، زمین سبز عشق، دشت سپید معرفت را با درختان سبز دانش به میوه سرخ دانایی زینت نماییم؛ و قطره های سرخ تلاش هایمان را در گستره این سپیدی به رویش سبز جوانههای آینده هدیه کنیم.
خدا، خلوص و خوبی را فراموش نکنیم.
دانش، دانایی و قدرت را درک کنیم.
کوچک شما - م . مطهرنیا
سلامی گرمتر و صمیمانهتر از تمامی درودهای بیپایان بر شما خوانندگان این سطور.
شب است و من خسته ازخستگی مسافرتهای هفتگی برای تدریس، سخنرانی، جلسات متفاوت و برنامههای گوناگون،امّا پر امید؛ قلم در دست گرفتهام؛ تا با عزیزترین عزیزانم در قالب کنونی سخن بگویم. شاید لازم نباشد برای این" سخن" و پنجرهای که گشودهام، هیچ هدف مشخصی راهدف بگیرم، چرا که هدف همین الآن حاصل شده است و آن هم لذّت سخن گفتن با شما ازدریچهی قلبی است که صادقانه و با صمیمیت شما را دوست میدارد.همین معنا است که دل را روشن میسازد. ظریفی میگفت:"به تاریکی لعنت نفرست، شمع روشن کن".
و من بر آنم که در اینشب تاریک که پلکهایم از خستگی بر هم میآید و سوزش فزونی گرفته است؛ شمعی از محبت روشن سازم و پنجرهی دوّم را با صراحت کلام خود، در محضرِ گرمیِ حضور شما، شمع آذین نمایم.
کار دانشواژه آغاز شد، مجوز پرداختن به این مورد در دانشگاه آزاد اسلامی واحد قم؛ جایی که من هم اکنون سه روز از ایام هفتهی خود را با عزیزان دانشجویم میگذرانم؛ صادر شد. قرار شد اتاق 208(B) مکان پیگیری نگارش دانشنامه باشد؛ بر آنم که دفتری را در تهران دراین زمینه فعال نمایم. دوستانی نیز در این مسیر حقیر را یاری رسان خواهند بود. بایدعزم خود جزم نماییم و به دور از فضاسازیهای کاذب؛ کاری حقیقی را در گسترهی درک واقعیتهای فضای کنونی، به انجام رسانیم.مهّم نیست که تا چه اندازه موفّق خواهیم بود، مهّم آن است که این کار را آغازکردهایم. « خدا را شکر»
فراموش نکنیم؛ زمانی موفّق خواهیم بود که این مهّم را همواره در کنار خود احساس کنیم، با آن از خواب برخیزیم، با آن گام برداریم، با آن بنشینیم و با آن برخیزیم و در نهایت در آغوش آن بخسبیم.
نه!!! اشتباه نکنید.کارتون فوتبالیستها را که دیدهاید؟ در قسمتی از این کارتون مربی برزیلیالاصل"سوباسا" و دوست خانوادگی آنها به وی گفت:" اگر میخواهی فوتبالیست خوبی باشی باید«توپ» همواره در کنار تو باشد؛ حتی در هنگام خواب «توپ» باید در آغوش تو بخوابد و تو در آغوش توپ".
باز هم اشتباه نکنید.نمیخواهم بگویم تمام فعالیتهای خود را کنار بگذاریم؛ نه اصلاً، تنها بر این نکته تأکید دارم که این مهّم را در تمام تلاشهای خود جاری سازیم که در پرتو آگاهی عمیق از واژگان میتوانیم به دانایی دست یابیم.
دانایی زمانی حاصل میشود که فاصلهی ادراک ما از واژگان با حقیقت هویت واژگان به صفربرسد. هر آنچه فاصله کمتر شود فصاحت ما در سخن گفتن از آنها، و درک عالمانهی ما نسبت به تعریف و کاربرد آنها افزایش خواهد یافت؛ و این بنیاد تولید فکر است. نمیتوان بنای عظیم تولید علم را بر بنیادی غیرمستحکم بنانهاد. همانگونه که پروانه برای خروج از پیله نیازمند تحمل رنج خروج است تا بالهای پروازش برای پرواز بر روی باغستان آماده شود؛ ما نیز برای پرواز عالمانه بر گسترهی دشتهای وسیع معرفت نیازمند تحمل رنج خروج از پیلهی بحران مفاهیم و واژگانیم.
کوچکترین شما
مهدی مطهرنیا
به نام ایزد بخشایش

سلام گرم و صمیمانه من را که از عمق جان برمی خیزد و نهمتِ «امید» آن دارم که در ژرفای وجودتان نقشی از محبت باقی نهد؛ پذیرا باشید.
در مقام یک معلّم سیاست، برآنم که در بستر بازآفرینش رسالهای وزین در بازتعریف دانشواژگان سیاسی- امنیتی به پیوند ارادههای مجزا در قالب جهادی علمی نایل آیم، تا:
دانشنامهای دیگر و تا سر حد امکان جامع- دربارهی معرفت سیاسی- امنیتی حاصل آید و تلاشی جمعی حول محور جهادی علمی شکل و محتوا پذیرد.
اگر چه هدف این تلاش در بعد مادّی آن تبیین- تشریح و توضیح حکیمانه- دانشواژگان سیاسی- امنیتی خواهد بود؛ امّا محتوای معنوی این حرکت متوجّه ایجاد مجمعی فکری در راستای تعمق و ژرفنگری بیشتر در مفاهیم و دانشواژگان؛ در عرصهایست که " بحران مفاهیم" در ساحت معرفت سیاسی و امنیتی، محسوس گشته است.
در کنار این دو بعد مادی و معنوی؛ هدف دیگر از این اقدام؛ الگوسازی یک تمرین برای "حرکت جمعی" در عرصهی " جهاد علمی" است؛ و این کوشش جمعی را در "جغرافیای علم" و در دشت حاصلخیز و پر برکت و آکنده از طراوت دانشجویانی پی میجوید که در جغرافیای علم- دانشگاه- پر از انرژی معنادار؛ امّا پراکندهاند.
این حقیر، دست نیاز به آستان پر از نعمت و لبریز از معرفت اساتید و صاحب نظران بر میدارد و بر دستان تمامی آنان که در این مسیر به کمک یک مستحق معرفت، در مقام ثواب و زکات علم خود مینگرند، بوسهی عشق مینهد؛ بیصبرانه در انتظار پیشنهادات و انتقادات حکیمانهی آنها خواهیم بود.
نگارش این دانشنامه در چنین فضای تعریف شدهای؛ بر آنست که زمینهپرور همکاری معنادار در راستای زمینهسازی حرکتی جمعی در حوزهی معرفت سیاسی برای همگرایی فزونتر در تدوین دائرةالمعارف سیاسی-امنیتی باشد.
شاید متهم به انجام کاری بزرگ توسط حقیری سراپا تقصیر شوم، ولی از هم اکنون وضوی عشق میسازم؛ در محضر ایزد پاک؛ اهورامزدا؛ آن بخشایشگر مهربانی که نعمت بزرگ پیامبران از آدم(ع) تا خاتم(ص) را جهت هدایت انسان به سعادت ارزانی داشت، عاجزانه و دریوزانه طلب کمک مینمایم تا:
الف) عزمهایمان هر روز فزونی یابد،
ب) دوستانمان هر روز بیشتر شوند،
پ) نظرهایمان هر لحظه عمیقتر گردند
ت) دستاوردهایمان هر آنی مستحکمتر گردند.
« ان شاء الله»
مولا علی(ع) این عصارهی هنر خالق هستی در خلقت انسان در بیانی به این مضمون اشاره دارند که :
" کارهای بزرگ ماحصل برداشتن گامهایی کوچک است."
قبول دارم که گام من؛ به تبع خود من کوچک است؛ امّا این گام کوچک به همت بلند شمای عزیز کاری بزرگ را خواهد آفرید.
بیش از این سخن نمیگویم؛ چرا که برآنم تا در پرتو مطالعهی پیشنهادات و انتقادات ارسالی شما، هر از چندی مناسب و متناسب با نیاز به نگارش سطوری کوتاه در این ارتباط و در پاسخ به سؤالات احتمالی، اقدام نمایم.
درست است باید روش و نقشهی راه را باز گویم، ولی اجازه دهید در پرتو کاری جمعی و تکیه بر دادههای عقل جمعی در "اتاق پرسمان" پیشنهادات و انتقادات یکدیگر را باز یابیم؛ و در گامهای بعد به این مهّم بپردازیم.
درود بیکران به ساحت پر برکت و نعمت خداوندی
پاینده باد خورشید درخشان خلوص
گسترده باد دشت سبز خوبی
کوچکترین شما
مهدی مطهرنیا